تبليغاتX
من و پسرم آرش

سه شنبه یازدهم تیر 1387

دندون دار شدن گل پسر

سلام به دوستان عزيزم  قبل از هر چيز بايد بگم كه دلم براتون تنگ شده بود. هر وقت خواستم بيام و بنويسم يا برقا مي رفتن يا حوصله نوشتن نداشتم اين مدت هم كه نبودم آرش جونم بخاطر درآوردن دندون مريض شده بود  و من هم حوصله ي هيچ كاري رو نداشتم  و خودم هم اين چند روز مريض بود . از خدا مي خوام كه هيچ كس مريض نشه وهيچ  بچه اي تب نداشته باشه كه با مريضي بچه اولين كسي كه از پا در مياد مادر .

مادر كه نمي تونه نا خوشي  بچهشو  رو ببينه ناله كردن بچشو .

از خدا مي خوام  كه اونهايي كه آرزوي مادر شدن رو دارن هر چه زودتر خدا بهشون بچه بده تا مثل ما گرفتار باشن و فرصت سر خواروندن هم نداشته باشن .

بالاخره آرش من در هشت ماهگيش دندوندار شد و در حال حاضر يه دونه  الماس گرانبها تو دهانش وجود داره كه براي ما خيلي عزيزه و مامانشو با اون الماسش گاز مي گيره ، پسركم داره براي خودش مرد ميشه، آقا ميشه ، گل سر سبد خونه ما ميشه ، عزيز دل مامان و بابا ميشه ،با وجودش شادي رو بخونه مامان بزرگ و بابا بزرگش مي بره ، محبوب دخترها ميشه ، و ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه ...

جونم براتون بگه كه دلم براتون تنگ شده بود و آرزو مي كردم كه بتونم بيام و بهتون سر بزنم و ببينم شما در چه حال هستيد ني ني هاتون خوبن ، و بقيه دوستان گلم كه خيلي دوستشون دارم البته نظر لطفمه.

اين روزها همش در گير كلاس رفتن هستم از صبح ساعت 7:30 تا 10.30 . و بعدش هم كه ميام خونه تندي مي خوام كارها رو انجام بدم ، غذا درست كنم و كارهاي تكراري خونه كه همه  شما مي دونين چي هستن .و جالب تر از همه اينه كه نمي تونيم يك روز هم از زير اين كارها در بريم .

ديگه بيشتر از اين حرف نمي زنم تا نوشتم زياد طولاني نشه .

 

نوشته شده توسط زهرا در 7:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم خرداد 1387

چند عکس جدید

و این هم عکس آرش که دارد برای بازی در فیلم آدم برفی ۲ آماده می شود

نوشته شده توسط زهرا در 3:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

آرش در نماهاي مختلف

آرش خودش به تنهايي شيشه شيرشو مي گيره

آرش بدون كمك مي شينه

آرش جونم اين عكسو تقديم مي كنه به نامزد آينده اش

آرش بعد از یه آب تنی با حال

نوشته شده توسط زهرا در 12:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

آرش هفت ماهه شد

سلام خدمت نی نی ها و مامانهای گلشون و دوستان عزیز و دوست داشتني كه همين جا همشونو مي بوسم

 

سلام سلام صد تا سلام عزيز مامان شش ماهش تموم شده و رفته تو هفت ماه غنچه مامان هفت ماهگيت مبارك ايشالله كه زود زود و به خير و خوشي يكساله بشي جشن يكسالگيتو برات بگيرم .۲۲ ارديبهشت واكسن داشتي قربونت برم كه چقدر گريه كردي و اذيت شدي تا صبح تب داشتتی و بیقراری می کردی که دل مامان رو کباب کردی که دوست داشتم اون سوزن رو تو چشمم فرو می کردند اما توی پای سفید و نرم تو فرو نره .دورت بگردم عزیز مامان .

حالا مي خوام از كارهاي كه انجام مي دي و از اون شلوغ كارهات كه با اونها دل مامان و بابا رو بردي حرف بزنم : پسرم داره خوش اخلاق ميشه و كم كم داره گريه هاشو ترك ميكنه .روروئكشو خيلي دوست داره اصلا دلش نمي خواد كه از اون بيرون بياد. آرش آقا بدون كمك ميشينه و براي ما به زبان مريخي حرف مي زنه . اما نمي دونم چرا غلت نمي خوره بد جوري تو فكرش هستم ؟دوست داره همش سر پا وايسه .وقتي كه داره برامون به زبان مريخي حرف مي زنه چقدر شيرين و تو دل برو ميشه قربونت برم ماماني تو جيگرك مامان هستي .

دو شبي كه باباش  خونه نيست خيلي بيقراري ميكنهاصلا اون شب نمي زاره من بخوابم و نه خودش مي خواب،انگار مي دونه كه بابايي خونه نيست،به اين 

ميگن بچه باهوش كه نبودن باباشو حس مي كنه .نمي دونم چرا وقتي خواستم از كارهاي قشنگش حرف بزنم چيزي به ذهنم نمي ياد....

خوب داره كم كم يادم مياد.عاشق حرير بادام هستي و شير برنج و فرني و

سرلاك و بيسكويت مادر رو به نسبت مي خوري اما از آشي كه من برات درست مي كنم بدت مياد و اصلا بهش هم نگاه نمي كني چه برسه كه بخوريش .آخه اگه اون هم جلوي من بزارن نمي تونم بخورم آخه نه مزهاي نه رنگي و...از اين بعد مي خوام از اون غذايي كه خودمون مي خوريم بهت بدم يا اينكه جدا گانه برات يه غذاي خوشمزه ي جنوبي تند و ترش برايت درست كنم البته سعي مي كنم كه يه غذايي باشه كه بتوني بخوريش.كتاب هاي بابايي رو خيلي دوست داري چون بابايي بيش از اندازه به كتاب علاقه داره و ماماني هم مثل بابايي به كتاب خوندن علاقه منده و تو هم به ما رفتي .خوب ...ديگه چيزي به ذهنم نمي رسه ...اگر  يادم آمد بعد مي نويسم تا يه خاطره ايي بشه براي بزرگ شدنت.ماماني زرنگ شده و بلاخره رفت ورزش اروبيك واي چه ورزشي هست اين اروبيك اما ساعتش خيلي بده 4 تا 6 اون هم تو شهر ما كه واقعا گرمه من كه داغون مي شم تا برم و برگردم. خوبه با يكي از دوستام كه با همديگه تو كلاس كامپيوتر آشنا شديم قرار گذاشتيم كه با همديگه پياده بريم و برگرديم.آرش جونو مي زارم پيش مامانم بعضي موقع كه خوابه و بعضي مواقعه ديگه هم بيداره و اذيت مي كنه ايشالله كه همه مامانها زنده باشن. و بتونيم زحماتشون  رو جبران كنم  آمين  

 

این هم چندتا از عکسهای غنچه پسر

آرش در حال حرف زدن با به به اي

ايبابا مردم از بس عكس گرفتي ما مان

 

نوشته شده توسط زهرا در 1:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

ماهی و آرش ...

سلام عزيز دل مامان ، روح و روان مامان ،عسلك مامان ،عروسك مامان ، مي دوني چيه ماماني وقتي كه گريه مي كني شبيه ماهي ميشي كه تنگش شكسته و روي زمين اين ور و اونور مي پره كه يكي نجاتش بده قربونت برم تو هم مثل ماهي هستي كه وقتي گريه مي كني دوست داري يكي بغلت كنه و نوازشت كنه ناز نازي  ماماني من خودم در بست مخلصت هستم و نمي زارم كه يك لحظه گريه كني كه مثل اون شب بخواي از گريه خفه بشي .وقتي كه به خواب ميري لحظه شماري مي كنم كه از خواب بيدار بشي كه بتونم دوباره صداتو بشنم توعمر مامان هستي بعد از بابايي تو رو اندازه تموم دنيا دوست دارم و دوست دارم هر چه زودتر بزرگ بشي و من به تو افتخار كنم

 آرشم من تو رو صبح ها مي زارم پيش مامان جون و خودم ميرم كلاس درجه يك كامپيوتر تا ساعت 10  ازموقعي كه ميرم همش حواسم پيش توهست تا اينكه كلاس تموم بشه زياد به درس گوش نمي دم فقط به ساعت نگاه مي كنم تا ببينم كي كلاس تموم بشه . اميدوارم تو منو بخاطر اينكه تنهات مي زارم ببخشي .

 

 

اولین شیطونی آرش تو خونه مامان جونش 

 

 

 

آرش با عينك و بغل خاله زهره

 

آرش بعد ازحمام

 

نوشته شده توسط زهرا در 0:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

خدایا دوستت دارم

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تورو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی ذاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم چون دوست داشنتنو یادم داده

خدا رو دوست دارم به خاطر اینکه مهر مادری رو تو سینه ام جا داده

خدا دوست دارم چون تو رو بهم داده آرش عزیزم

نوشته شده توسط زهرا در 10:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

شش ماهه پسر

سلام به دوستان عزيزم و ني ني هاي گلشون

 

آرش من ، گل پسر من ، دلبرک مامانی و بابایی. گل سر سبد خونمون  ، شش ماهه پسرم كم كم داره شيطون ميشه البته با گريه کردن و نق زدن هاش .

عزيز دلم هنوز دندون در نياورده خدا کنه زود دندوناش در بیاد آخه داره خیلی اذیت میشه .

 وقتي رو شكم مي زارمش بر ميگرده اما وقتي به پشت می خوابونمش رو شكم بر نمی گرده. نمی دونم چرا به نظر خودم  به خاطر اين باشه كه همش تو بغلمه .

 آرش گلم  فقط می تونه يه چند دقيقه اي تنهايي بشينه . روروهكه دختر خواهرمو براش آوردم و خيلي ازش خوشش آومد. یعنی وقتی توش میشینه دیگه دوست نداره ازش بیرون بیاد. به خاطر همین  وقتي كه شوهر خالم خواست دبي بره مامانم بهش گفت كه يه روروهك براي آرش بياره  واون هم بعد از يكه هفته اونو آورد خيلي قشنگه و نازه آرش جون عاشق اونه .آرش در خونه مادر بزرگ

مامان های عزیز شما كه ني ني دارين ني ني هاي شما هم تو خواب زياد ناله ميكنن ؟

 وقتي كه آرش رو  مي خوام بخوابونمش اولا زياد گريه مي كنه و نق مي زنه تا اينكه خواب بره تازه وقتي هم كه خواب رفت اگه گهوارشو تكون بدم كه راحت مي خوابه ولي واي به ساعتي كه  تکون دادن گهواره قطع بشه و من به خواب برم  … شروع مي كنه به نق نق و ناله كردن.

 دليل اين ناله ها چيه ؟

لطفا راهنمايي كنيد ؟

تقريبا يك هفته اي ميشه كه كلاس كامپيوتر درجه يك مي رم صبح ساعت ۸ تا ۱۰.۳۰ و حالا هم قراره هفته اي سه روز برم كلاس اروبیک ساعت ۴تا۶ عصر و قراره كه آرش جون پيش مامان بزرگ جونش باشه تا من برم كلاس و برگردم. واقعا بچه بزرگ كردن ما هم افتاده به دوش مامانامون انشاالله كه سالم و زنده باشن

نوشته شده توسط زهرا در 7:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام فروردین 1387

عکسهای آقا آرش

آرش و ببري خان

 

نوشته شده توسط زهرا در 3:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

سلام به ني ني هاي قشنگ و مامانهاي مهربون كه براي ني ني هاشون خيلي

 

زحمت ميكشن.

 

من امروز مي خوام از شيطونيهاي گل پسرم بگم .گل پسري كه مامان و بابا خيلي

 

دوستش دارن كه حاضرن براي جون بدن .

 

آرش خان مامان زياد به ماشين علاقه نداره چون خودم از ماشين بدم مياد يعني وقتي

 

كه داخل ماشين مي شينم حالت تهوع بهم دست مي ده و آرش جون هم از ماشين

 

زياد خوشش نمي ياد ولي عاشق موتور سواري است وقتي من و بابايي و آرش مي

 

ريم بيرون آرش بغل منه و هيچي نمي گه و براي خودش آواز كودكانه مي خونه و به

 

زبان مريخي حرف مي زنه.كه من و باباي كلي براش ذوق مي كنم و قربون صدقش

 

مي ريم .ما سه تايي اكثر شبها مي ريم كنار دريا و جاي همتونو خالي مي كنم خيلي

 

بهمون خوش ميگذره.

 

آرش ماماني دوهفتهاي است كه غذا خوردنو شروع كرده هفته اول سرلاك وهفته

 

دوم فرني و حالا هم شيربرنج مي خوره عاشق اين غذاهاست اما شير رو كمتر مي

 

خوره .

 

گل پسرم باباشو خيلي دوست داره وقتي باباشو مي بينه كلي براش ذوق مي كنه

 

ودستاشو باز مي كنه كه بابايي بغلش كنه و براش مي خنده حالا پسرم خوش اخلاق

 

شد  و مي خنده .

 

آرش جون حالا متوجه شده كه با دستاش مي تونه كلي كار انجام بده ميوه بگيره تو

 

دستش ،اسباب بازي هاشو بگيره تو بغل و بكنه تو دهن ،....

 

آرش جون موقع خواب عادت كرده پتو رو بكش رو صورتش تا اينكه بخواب بره و من رو

 

مجبور كرده كه موقعي كه خواست بخوابه بايستي تكونش بدم تا خواب بره تختش

 

جوريه كه هم ثابت ميشه و هم مي تونم تكونش بدم تا اينكه گيج بشه و بخوابه و

 

اين هل دادن من باعث شده كه از كار و زندگي بيفتم .حالا هم كه دارم مي نويسم با

 

يك دستم تايپ مي كنم و با يك دسته ديگه اونو هل مي دم. چه كار سختي...

 

 

نوشته شده توسط زهرا در 8:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

شش ماهگی

امروز .

امروز آقا آرش پنج ماهگيش تموم شد و وارد شش ماهگي شد امروز 21/1 /87 ساعت 9 صبح من و آرش رفتيم مركز بهداشت و وزن آرش 7300 بود  خوب شكر خدا 800 گرم اضاف كرده بود قد و دور سرش هم بد نبود. يه مدتي است كه درست شير نمي خوره و من مجبور شدم سرلاك رو شروع كنم تقريبا يك هفته اي ميشه كه سرلاك خوردن رو شروع كردم وامروز خانمه گفت مي تونم از امروز فرني براش درست كنم به مدت يك هفته و هفته بعد شير برنج وهفته هاي بعدي سيب زميني آبپز وهويج با يه  قاشق چايخوري كره بهش اضافه كنم . و من از روزي 4يا 5 قاشق شروع مي كنم  تا اينكه ببيشر برسه.

من ازتون يه خواهش دارم  چيكاركنم كه اينقدر آرش خان گريه نكنه باور كنيد بخدا كلافه شدم اصلا فرصت بهم نميده تا كمي بتونم به خودم برسم به كارهام برسم  اين بچه از صبح كه بيدار ميشه همش گريه و نق مي زنه ديگه كم كم دارم قاطي مي كنم از دست اين بچه چيكار كنم تا اينكه اينقدر گريه و نق نزنه .لطفا منه خسته رو راهنمايي كنيد .

نوشته شده توسط زهرا در 9:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •